تبليغاتX
سیب سرخ حوا

سیب سرخ حوا

یاری کن مرا ...

با وجودمشغله ها دلم میخواد برات بنویسم

برای تو می نویسم....

احساس می کنم تو این سرای خاکی

کسی نیست که حرفمو بفهمه مگر تو که خارج ازاینهایی

نمی خوام اعتراف کنم که دلم گرفته

خودت می دونی که با هات قرار گذاشتم که دیگه نگم دلم گرفته

قرار شد هر وقت احساس کردم دوباره دارم هوایی می شم بیام و با هات حرف بزنم

بعضی اوقات کار هایی می کنم که دلم نمی خواد اون هارو انجام بدم

بعد که فکر میکنم میگم نکنه  منو یادت رفته که منو به حال خودم گذاشتی

الانم از اون موقه هاست و می خوام بپرسم

 هوای منو داری؟

میدونم کم کاری از خودم بوده

و با وجود اینکه میدونم تمام نا گفتنی هامو می شنوی

و بهتر از خودم مراقبمی

اما چه کنم که وقتی این دل هوا تو می کنه

 جز این سوال نمی تونه سوال دیگه رو پیدا کنه

یاریم کن که بتونم که رو از به تشخیص بدم

یاریم کن که بتونم در قلبمو برای غیرت باز نکنم

یاریم کن تا بتونم وقتی دلم هوا تو کرد دیگه

با این بهونه نیام جلو و باز بپرسم:

 هوا مو داری؟

یاریم کن.......

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 21:41  توسط سارینا و سارا  | 

نگاه تو....

خستگی های ملال آوریک روز دراز

                                                          در نگاه تو چه زیبا شده اند

در نگاه تو چه دنیا زیباست

                                                         لحظه ها بوی گل و یاس و شقایق دارند

از نگاه پر از احساس تو شاید بتوان

                                                        تا حریم یک راز

                               تا به اوج همه خوبی ها رسید

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 22:40  توسط سارینا و سارا  | 

در افق چشمهای من چیزی برای گفتن است رازی برای گفتن

نمی دانم تا چه حد به چشمانم خیره شده بودی

نمی دانم تا چقدر با چشمانم سخن گفتی

نمی دانم تا چقدر سخنان چشمانم را برای خود ترجمه کردی

در قلب چشمانم وجودی نهفته است

وجودی که با هر بار تپیدن قلب بهانه اش را میگیرم

بهانه ای برای رفتن و رهایی

برای سپری کردن در عمق وجودت

برای سپری کردن در کمال آرامش و به آرامش رسیدن

برای وصال به دوست

وصال به کمال

وصال به یار

وصال به حق

وصال به عشق

....

بیا ای دوست جانم به فدایت      که جمله عالم داند سر بهایت

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 19:29  توسط سارینا و سارا  | 

شايد بعضي وقت ها ما ادما خيلي دلمون بگيره و در اوج دلتنگي

 يه احساس زيبا را درك كنيم احساسي كه شايد بشه اسمشو

 آنتي دلتنگي گذاشت اون لحظه اوج خوشبختي و زيبايي و پاكي

و نزديكي به خداست. اون لحظه توي عمق دلتنگي هات روزنهاي

از اميد به سراغت مي ياد و بهت ميگه تو هرقدر كه تنها باشي

 اما هميشه يكي هست كه از خودت به خودت نزديك تره هميشه

 باهات بوده و هميشه در مشتاق شادي تو !

پس هميشه به يادش باش !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 23:6  توسط سارینا و سارا  | 

آبهاي "درياي سرخ "از هم ميشكافد و از روي زمين خشك مي گذرم.

هم اكنون به سوي "ارض موعود "خود پيش ميروم.
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 0:40  توسط سارینا و سارا  | 

كارهاي خداوند را ذكر خواهم نمود زيراكار عجيب تو را كه از قديم است به ياد خواهم آورد
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 0:37  توسط سارینا و سارا  | 

مادر

تقدیم به تمامی مادران عزیز و گرامی

مادرم برای شما می نویسم

برای شما که یه عمر به من محبت کردید

برای شما که شب ها برایم لالایی خواندید

لالایی که وقتی آهنگش در گوش هایم می پیچید

لبخندی کو دکانه بر لبم می نشست و آرام آرام

به ندای قلبت گوش می دادم

و با محبتی که صورتم را نوازش می کرد

و با صمیمیتی که موهایم را نوازش میکرد

و با لبهایی که گونه هایم را می بوسید

و با همه ی مهربانیهایت انس میگرفتم و چشمانم را میبستم

مادرم گرمی دستانت را همیشه آرامش قلبم قرار میدهم

صدایت همیشه بدرقه ی راهها یم قرار می دهم

از همین جا بوسه ای به دستان پر مهرت میزنم

و میگم که دنیای من روزت مبارک. 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 22:24  توسط سارینا و سارا  | 

       

       میدونستم اون میخواست حتما دوستی ما تا داشته باشه

                          دوستیه بدون تا رو نمی فهمید!!!!!!!!!

                                                  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:53  توسط سارینا و سارا  | 

شکلات

با یه شکلات شروع شد

من یه شکلات گذاشتم تو دستش

اونم یه شکلات گذاشت تو دست من

من بچه بودم اونم بچه بود

سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد

دید که منو می شناسه

خندیدم

گفت: دوستیم ؟

گفتم: دوسته دوست!

گفت :تا کجا؟

 گفتم: دوستی که تا نداره!

گفت:تا مرگ؟

خندیدمو گفتم:من که گفتم تا نداره!

گفت :باشه!تا پس ازمرگ!

گفتم:نه نه نه نه!تا نداره.

گفت:"قبول. تا اونجا که همه دوباره زنده میشن

یعنی زندگی پس از مرگ بازم باهم دوستیم

تا بهشت تا جهنم تا هرجا که باشه منو تو با هم دوستیم."

خندیدم گفتم:"تو براش تا هرجا که دلت میخواد یه تا بذار

اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا  اون دنیا

اما من اصلا براش تا نمیذارم."

نگام کرد نگاش کردم

باور نمی کرد

میدونستم اون میخواست حتما دوستی ما تا داشته باشه

دوستیه بدونه تا رو نمی فهمید!

...

...

...

گفت: بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم!

گفتم: باشه تو بذار.

گفت:" شکلات!

هربار که همدیگرو میبینیم یه شکلات مال تو یکی مال من. باشه؟"

گفتم :باشه!

هربار یه شکلات می ذاشتم تو دستش اونم یه شکلات تو دست من

باز همدیگرو نگاه میکردیم یعنی که

دوستیم !دوسته دوست!

من تندی شکلاتمو باز می کردم و میذاشتم تو دهنمو تندو تند میمکیدم

می گفت شکمو!

تو دوست شکموی منی!

بعد شکلاتشو میذاشت توی یه صندوقچه کوچولوی قشنگ

میگفتم:بخورش!

میگفت:"تموم میشه!

میخوام تموم نشه برای همیشه بمونه!"

صندوقش پر از شکلات شده بود

هیچ کدومشو نمی خورد

من همشو خورده بودم

گفتم اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورندیا کرما,

 اونوقت چیکار میکنی؟

گفت :مواظبشون هستم!

میگفت: میخوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم.

و منم شکلاتامو میذاشتم توی دهنم و

میگفتم:"نه نه نه! تا نه!

دوستی که تا نداره!"

...

....

.....

یک سال

دوسال

چهار سال

هفت سال

ده سال

بیست سال شده

 اون بزرگ شده منم بزرگ شدم

من همه شکلاتامو خوردم

اون همه شکلاتاشو نگه داشته

اون امده امشب تا خدا حافظی کنه

میخواد بره . بره اون دور دورا

می گه میرم اما زود بر میگردم

من که میدونم میره و دیگه بر نمیگرده

یادش رفت شکلات به من بده

من که یادم نرفته

یه شکلات گذاشتم کف دستش

گفتم:" این برای خوردنه

یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش

اینم آخرین شکلات برای صندوقه کوچیکت."

یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتاش

هر دوتا رو خورد

خندیدم

میدونستم دوستی من تا نداره

میدونستم دوستی اون تا داره

مثل همیشه

خوب شد همه شکلاتامو خوردم

اما اون هیچ کدومشو نخورده

حالا با یه صندوق پر از شکلات های نخورده چیکار میکنه؟

....

..........

.................


+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 23:42  توسط سارینا و سارا  | 

سیب....

ا

 

مرا گاهی با همهمه

بوی سیب

از تشویش زندگی دور کن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 1:43  توسط سارینا و سارا  | 

دستهای خدا....

گاهی وقتها از نردبان بالا میرویم تا دستهای خدا را بگیریم

غافل از اینکه خدا اون پایین ایستاده

و نردبان را محکم گرفته تا ما نیافتیم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 1:30  توسط سارینا و سارا  | 

بهاری شدن دل ها مبارک....

دلم هوای آسمون رو داره

هوای لمس قطره های بارون رو داره

دوست دارم نردبانی از عشق بسازم

دستم را بلند کنم واز نردبان بالا برم

جایی که بشه همه ی آدمای روی این کره ی خاکی رو دید

جایی که هیچ دلتنگی ای وجود نداشته باشه

جایی که مردمش باهم صمیمی اند

جایی که فرشته ها اونجا فراوانند

جایی که دلهای آدماش بهاریه

جایی که خونه هاش از جنس ابر بهاریه

جایی که شکوفه ی درخت سیب باد بهاری را لمس کرده

جایی که بشه دلتو بهاری کرد

و عطر شکوفه های درخت سیب را استشمام کرد

آری ...

خود را برای بهاری با زیبا ترین عطر های دنیا آماده کرد

از همین جا به تمام دل هایی که به استقبال بهاری تازه میروند

سال نو را تبریک میگم باآرزوی بهترین موفقیت ها

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 23:42  توسط سارینا و سارا  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 23:12  توسط سارینا و سارا  | 

روزنه ای در تاریکی!

در خیال تاریک خود قدم می گذارم به امید روشنایی

به امید رسیدن تنها به یک روزنه

روزنه ای از پرتو نور

پرتویی که از یک چشمه امید به من میرسه

امیدی که سرشار از انرژی است

انرژی ای از محبت

انرژی ای که عطر درخت

 سیب

را همراه دارد

آری!

می اندیشم و در اندیشه خود غرق می شوم

تا شاید روزی اندیشه ام به حقیقت بپیوندد

می دانم که دیری نخواهد پایید که من به آن روزنه میرسم

و با ورود به آن عطر درخت

سیب

را از آن خود میکنم

نمی دانم چقدر با آن روزنه فاصله دارم

نمی دانم چقدر میتوانم درمقابل سختی هایی

 که برای رسیدن به آن روزنه وجود دارد دوام بیاورم

ولی هربار که در این خیال قدم می گذارم

وبا تاریکی جدال میکنم

یک حسی هست که بهم میگه

روزی همه این سختی ها به پایان میرسد

و قدم در روزنه ای می گذارم که مرا به سرچشمه اش میرساند

سرچشمه ای که در آن خوبی های مطلق است

آری !

مرا به خدای خود می رساند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 15:11  توسط سارینا و سارا  | 

ای سیب سرخ

مرا با خود به جشن تابستانی باغها ببر

و در کنار درخت سیب بنشان

و بگذار احساسم هوایی بخورد

از آواز قناری ها و گنجشک ها وام بگیرم

و تا اوج رنگهاشان پرواز کنم

تا سرودهایم زیبا شوند

 مرا گاهی با همهمه

بوی سیب

از تشویش زندگی دور کن

و با لحظه های دل انگیز طبیعت پیوند بزن

تا آوای شعرم را از زبان درخت سیب بشنوم...................

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 15:6  توسط سارینا و سارا  |